تبليغاتX
عــــــشق یعنـــــــی مـــــــهدی

عــــــشق یعنـــــــی مـــــــهدی
زندگي داستان مرد يخ فروشي است كه از او پرسيدند، فروختي؟ گفت نخريدند تمام شد!
خدا:بنده من!نماز شب بخوان و آن يازده ركعت است.

بنده:خدايا خسته ام،نمي توانم.

 بنده من ۲ ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان.

 خدايا خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم.

 بنده من!قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان.

خدايا سه ركعت زياد است.

بنده من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان.

خدايا امروز خيلي خسته ام ايا راه ديگري نداري؟

بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان كن و بگو : يا الله

خدايا من در رخت خواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد.

بنده من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو : يا الله

خدايا هوا سرد است. نميتوانم دستانم را از زير پتو در بياورم.

بنده من در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميكنيم.

بنده بي اعتنايي نميكند وميخوابد..

ملائكه من!ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام،اما او خوابيده است.

چيزي به اذان نمانده

او را بيدار كنيد،دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده.

خداوندا دو بار او را بيدار كرديم اما باز خوابيد.

ملائكه من در گوشش بگويد پروردگارت منتظر توست.

پروردگارا بازم بيدار نميشود.

اذان صبح ميگويند.هنگام طلوع افتاب است ،اي بنده من، بيدار شو نماز صبح قضا مي شود. خورشيد از مشرق سر بر مي آورد.

ملائكه:خداوندا نميخواهي با او قهر كني؟

او جز من كسي را ندارد........... شايد توبه كرد.

بنده من!هنگامي كه تو به نماز مي ايستي من آنچنان گوش فرا ميدهم كه گويي همين يك بنده را دارم و تو چنان غافلي كه گويا صدها خدا داري.

(( خداوند از توبه بنده اش بيش از عقيمي كه صاحب فرزند شود، و گم كرده اي كه گم شده اش را پيدا مي كند خوشحال مي شود))

پامبر اكرم (ص)

 

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 7:43 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

نامه ای از طرف خدا




امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...


دوست و دوستدارت: خدا
[ پنجشنبه 14 مهر1390 ] [ 10:44 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

 

اسب سواری  به نهر آبی رسید و خواست که با اسب از داخل آب عبور کند اما اسب شیهه میکشید و عقب می آمد و ابا می کرد و از ورود به نهر آب خود داری می نمود .

حكيمي از آنجا می گذشت چون ماجرا را دید جلو امد و با عصای خود آب را گل کرد و به سوار گفت حالا برو ... سوار دوباره تلاش کرد و اسب به راحتی پای درون آب گذاشت و از نهر رد شد سوار از حکیم پرسید قصه چه بود ؟

 حکیم چنین گفت که هیچ... اسب بر لب آب می آمد و چون خود را (درون آب ) میدید پای بر خود نمی گذاشت من آب را گل کردم تا خود را نبیند و بگذرد ....

 قصه ما و رمضان قصه اسب و خود بینی است گرسنگی علاوه بر اینکه درخت حکمت را بر دل می رویاند انسان را بر ضعف و ناتوانی خویش آگاه و نیاز انسان به خدا را از غبار منیتها پاک میکند رمضان فرصتی است  که تنها یک قدم بر خویش بگذاریم تا از نهر خودبینیها رد شویم دقیقا همان مفهوم آیه کریمه   انه الحق   است که: همانا او حق است...

[ جمعه 21 مرداد1390 ] [ 5:35 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
 

 

 

                   

قال الله تبارك و تعالى:

يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.

خداوند تبارك و تعالى مي ‏فرمايد:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما نوشته (واجب) شد، چنانكه بر آنان كه پيش از شما بوده‏اند واجب شده بود باشد كه پرهيزگار شويد.

سوره بقره آيه 183

[ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 4:19 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
معلم گفت: بنويس سياه و پسرك ننوشت معلم گفت: هر چه مي داني بنويس و پسرك گچ را در دست فشرد

معلم گفت: املائ آن را نمي داني؟ و معلم عصباني بود سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود.

معلم سر او داد كشيدو پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيدو پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد

معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس

گفتم هر چه مي داني بنويس

و پسرك شروع به نوشتن كرد ( كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بودچشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است. قفل در خانه مان سياه است.) بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس

و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد. گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود معلم گفت بنشين

پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست

معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند

اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت

معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.

و پسرك مي دانست كه :

قلب معلم هرگز سياه نيست

[ دوشنبه 23 خرداد1390 ] [ 11:55 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

هر موقع خسته شدی...

هر موقع نا امید شدی...

هر موقع تحقیر شدی...

هر موقع .....

برو کوه و  و با صدای بلند از ته دل فریاد سر کن و بگو

آیا امیدی هست..

اونوقت می شنوی که ..

هست...هست...

[ جمعه 13 خرداد1390 ] [ 7:23 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
                            

خدایا...

بیامرز برایم ان گناهانی که می درد پرده عصمتم را

خدایا...

بیامرز برایم گناهانی که فرو ریزد بدبختیها رو

خدایا...

بیامرز برایم ان گناهانی که دگرگون مي سازد نعمتهارو

خدایا...

بیامرز برایم ان گناهانی که از اجابت دعا جلوگیری میکند

خدایا...

بیامرز برایم ان گناهانی که بلا نازل میکند

خدایا....

بیامرز برایم ان گناهانی که مرا از تو دور میکند

*******************************************************

خدایا ...

بیامرز مرا بر هر گناهی که کرده ام و هر خطایی که از من سر زده

خدایا...

من به تو تقرب می ویم

خدایا...

میدونم که میدونی هر وقت دچار مشکل میشم به تو روی می اورم و هر وقت
 وقتم خوشه فراموشت کرده ام

اما تو به بزرگواریت مرا ببخش

 

در آخر یه چیز بزرگ ازت می خوام میدونم که دستم را رد نمیکنی

 

فقط یه کم دوسم داشته باش ..اما..

طـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولاني...........

 

 

[ چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ] [ 10:41 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

عـــــــــــــــــــــــــــــيدتان تــــــــــــــــــــــــــــــــبريكتان

[ جمعه 5 فروردین1390 ] [ 11:6 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
http://www.pic.iran-forum.ir/images/ssqc3b28l1jc4lodf0e3.jpg

                                                                                       

   

خوشا به حال آنان كه دركلاس انتظار حتي يك

جمعه هم غيبت ندارند.

 

[ چهارشنبه 15 دی1389 ] [ 9:6 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

 

                       

                                                              

تاكيد بر توجه امت به مسئله  امامت

متن در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 آذر1389 ] [ 7:38 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

به جای اینکه به تاریکی نفرین بفرستیدشمعی کوچک روشن کنید

[ دوشنبه 3 خرداد1389 ] [ 10:47 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
                                      

                                  

سلام یه سوال برام پیش اومده که هیچ کس نتونسته منو قانع کنه..

این سوالمه؟

شیطان از آتشه...... جهنمم از آتش

روز قیامت شیطان آیا در جهنم قرار خواهد گرفت؟

اگه در جهنم میره آتش که آتشو از بین نمیبره فقط با هم ادقام میشن و آتشی

بزرگتر درست میشه در نتیجه شیطان ...

خیلی ها گفتن اون آتش با این آتشا فرق میکنه اما؟

اتش یه چوب کبریت هم یه مزرعه رو از بین میبره

اتش یه کامیون بنزین هم یه مزرعه رو از بین میبره

پس فرقی بین اتش نمیتوان پیدا کرد.

خداکنه یکی پیداشه که بتونه جواب این سوال را برام بطور قانع کننده ای برام بفرستد!!!!

 

[ سه شنبه 31 فروردین1389 ] [ 3:1 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
 

  هرچه میخواهد دل تنگت بگو...

[ پنجشنبه 6 اسفند1388 ] [ 9:32 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

خدايا !

بحران زده ام ، نمي دانم به كجا رو كنم ! به چپ و راست رو مي كنم ، به

 پس و پيش و فقط ظلمت را مي بينم. به درون رو مي كنم ، ستاره اي مي

بينم خدايم ! تو آن ستاره اي ، و اگر تو با مني ، درون من ، كنار من ، هيچ

نيرويي در اين دنيا نمي تواند مرا شكست دهد. هر چه جلال است، از آن

توست! خدايم ! حتي اگر در هياهوي روزمرگي تو را از ياد ببرم ، تو مرا

فراموش نخواهي كرد خدايم ! تو در تمامي مشكلات و دشواري هاي زندگي

 ،نيرو و اقتدار مني خدایم!راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم

نيست ، همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني.

پس ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه

خواستم! ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی! ای آنکه شرمسارم از آن

چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!ای نگاهدارنده مسافران

غریب عرفانت! ای موسیقی بی کلام عشق! ای رود زلال روح من! ای

خداوند شایسته خداوندی !اي خجسته !ای صاحب انسان و مَلَک!ای قدرت

مطلق کائنات!ای خدای کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه، شبنم! 

تو را قسم به وصف بی پايانت!تو را قسم به لحظه دعا!تو را قسم به لحظه

توبه!تو را قسم به لحظه گریه!تو را قسم به لحظه ای که دلم شکست! 

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای

جهانيم! 

خداوندا مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده ! 

خداوندا به نجات من هم بيا. مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش

بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من

هستي! 

خداوندا نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده ای!

یا لطیف! 

هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر

وجود لایتناهیت دعا میکنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را

بانک می زنیم بر ما اجابتی کن این دعا را!                            آمین

[ یکشنبه 10 آبان1388 ] [ 3:54 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
 

                                                        

بی نوایم نوای من مهدی است           دردمندم دوای من                  مهدی است

من غریبم در این زمان ولی                    مونس وآشنای من           مهدی است

گرچه از داغ هجر میسوزم                   راضیم چون شفای من        مهدی است

گه به یادش ز خواب بر می خیزم                نیمه شب دعای من      مهدی است

من نخواهم بهشت بی مهدی                      جنت با صفای من       مهدی است

دردم مرگ با ولایت او                             آخرین حرف نای من          مهدی است

چون قیامت ز خواب بر خیزم                   اندر آنجا ندای من             مهدی است

آنکه در روز حشر می بخشد               از عنایت خطای من                 مهدی است

[ پنجشنبه 25 تیر1388 ] [ 11:13 قبل از ظهر ] [ كاظم ]

خوش به حال آن درخت پیر و بی برگی که لای شاخه خشکش قناری آشیان کرده

  خوش به حال کوه مغروری

   که روی قله اش تنها و زیبا

     یک شقایق سر به سوی آسمان کرده

     خوش به حال آسمان با ماه و خورشیدش

    خوش به حال تور ماهیگیر با آمال و امیدش

خوش به حال رود  گر  در سینه اش یک ماهی عاشق نهان کرده

   منم آن تک درخت خشک

    تویی آن مرغک خوشرنگ

    منم آن کوه مغرور

    تو چون آن شقایق سرکشیده از میان سنگ

    منم آن رود

    تو آن ماهی عاشق

     منم آن آسمان

    تو ماه و خورشیدم

     منم آن تور ماهیگیر

     تو آمال و امیدم

خوش به حال من که در پاییز عمرم غنچه عشق تو روییدست

  خوش به حال تو   

 که خواهانت چنین شیدا و شوریدست

 

[ پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ] [ 11:12 قبل از ظهر ] [ كاظم ]
                                                  مصلح غیبی

 

تقدیم به محضر آقا امام زمان (عج)

 



ای دل شده ای که یار مهدی باشی

 یک عمر در انتظار مهدی باشی

 



امروز در این جمع مشو غافل از او

شاید که تو در کنار مهدی باشی



به امید فرج اقا امام زمان(عج)

[ جمعه 14 فروردین1388 ] [ 8:32 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

6.JPG

 

یوسفم !

امسال هم تمام شد و تو نیامدی

 

آقای من !

سال جدید را به امید آمدنت شروع می کنیم

 

مهربانا!

 عزیزا!

 یوسفا!

صدیقا!

 بیا که بی تو ، هستی سخت خاموش است .

تو فریاد العطش منی .

عطشی نه تقلیدی و تلقینی

که برخاسته از بنیان هایی به بلندای همه ی تاریخ و برگرفته از طراوتی به زلالی همه فطرت ها.

 

 عزیزا !

 دیر به یادت افتادیم ،

 می دانم .

 هنوز هم در بسیاری از جاها ی این مرزو بوم ، رنگی از تو نیست .

 هیچ عذر ی نیست و هیچ دست آویزی نداریم ،

بنا داریم لااقل فصلی با تو باشیم .آیا امیدی وصلی هست ؟

 

مهدی جان !

خفاشان دنیا را بی تو میخواهند

و برای نیامدنت همه ی خوبی ها را به اسارت برده اند.

خورشید من

بر آی  

که وقت دمیدن است

[ سه شنبه 27 اسفند1387 ] [ 9:0 بعد از ظهر ] [ كاظم ]

                                            

سرانجام پس از قرنها، انتظار عالم خلقت به سر آمد و بزرگ هدایتگر انسانها پا به عرصه و جود نهاد. برترین مخلوق خدا ظاهر شد، باران «رحمة للعالمین» باریدن گرفت، چشمه رافت و هدایت فیضان كرد و نور محمدى عالم ملك و ملكوت را منور نمود. در شهرى كه شرافتش را از و لادت او دریافت كرد، چشم به جهان گشود :

«لا اقسم بهذا البلد ، و انت حل بهذا البلد:

اى پیامبر چون تو در این شهر هستى به این شهر قسم مى خورم.»

امام على(ع) در رابطه با مكان تولد پیامبر فرموده اند: «مولده بمكة»

مكه این شهر امن خدا، زادگاه آخرین سفیر الهى بر خلایق گردید. شهرى كه بواسطه دعاى ابراهیم محل امان و امن همه موجودات اعم از نبات و حیوان و انسان گردید:«و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا»

تعبیر قرآن در آیات ابتداى سوره بلد نشان مى دهد كه مكه به خاطر اقامت پیامبر در این شهر و تولدشان درآن، شرافت  یافته و مورد قسم خداوند واقع گشته است.

 

امام على (ع) در خطبه اى میلاد پیامبر(ص) را اینگونه توصیف مى كنند:«كریما میلاده» پیامبرى كه براى كرامت بخشیدن به انسانها مبعوث شده و غایت بعثت او انحصار در تتمیم مكارم اخلاقى دارد، میلاد او نیز همواره با كرامت و به دور از هر دنائت و پستى بوده است.

[ یکشنبه 25 اسفند1387 ] [ 0:26 قبل از ظهر ] [ كاظم ]
 

 

السلام علی المهدی الذی وعدالله عزوجل به الامم


سیاه روتر از آنم كه جرات كنم به سپیدار ها نزدیك شوم،بی مایه تر از آنم كه دارایی ام كفاف خریدن یك شاخه لبخند را برای لبانت بدهد.


دلم هرجایی تر از آن است كه بتواند شبی،ساعتی یا حتی به قدر چند جمله ای با تو خلوت كند؛اما شكسته تر از آنم كه به انكسارم رحم نكنی، وتكیده تر از آنم كه راضی بشوی استخوان هایم زیر بار بی اعتنایی ات خرد شود و دست خالی تر از آنم كه دست رد به سینه ام بزنی !


آقا جان گوشه نگاه تو تمام سلول های تنم را به انقلاب وا می دارد

لبخندت را خریدارم به قیمت تمام ارادتم


صلی الله علیك ایا صاحب الزمان(روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه)

[ چهارشنبه 14 اسفند1387 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ كاظم ]
درباره وبلاگ

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود


گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود


گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود…

امکانات وب
بک لینک فا